تو هنوز
برای من همون
مُبی که وقتی بعد عید برگشتیم دانشگاه برام گردنبند و نوتلا خریده بود. همون که بهش ميگفتم ترمک و كوچولو و مسخره ش ميكردم. همون كه وقتی میرفتیم جلو در شیشه ای دانشکده و قد من کوتاه بود و باز نمیشد، از پشت سرم قاه قاه میکشید و با سینه ی سپر میومد جلو تا در باز شه. همون
مُب که هرروز میرفتیم کافه. همون كه تامفورد بلک اركيد ميزد و من ازش متنفر بودم و دماغمو ميگرفتم. همون كه هميشه همه ى حقا رو به من ميداد و جلو دخترا ميگفت چه بدتون بياد چه نياد رُز از همه تون خوشگلتره. و من ميدونستم از همه شون خوشگلتر نيستم، اما تو هنوز همون
مُبى هستى كه ميخواستى منو اون شكلى ببينى. كاش هيچوقت بزرگ نميشديم. درسته كه هيچوقت اينا رو نميخونى، درسته كه ما ديگه جز ماهی دو سه كلمه تو دايركت با هم حرف نميزنيم، درسته كه بيست كيلو لاغر شدی و هميشه استرس دارى و سگ شدى و گُل و نميدونم چه چيزاى ديگه ميکشى، درسته همخونه ى كسى هستى كه خودت هم نميدونى دوستش دارى يا ندارى، درسته كه ديگه قدم نميزنيم و آخرين بارى كه رفتيم بيرون پشت فرمون عصبی گاز ميدادی و فحش حواله ى راننده ها و خيابونا ميكردى، اما تو براى من اين نيستى، تو توو ذهن من همون
مُبِ پايه ى هميشه رفيقم باقى ميمونى.
برچسب:
نویسنده: پارسا شاکری
تاريخ: سه
شنبه
30 بهمن
1397 ساعت: 13:32