خرید بک لینک
من و تو شبای زیادی رو بیدار موندیم تا صبح سیگار کشیدیم و حرف زدیم... من اولین مشروب زندگیم رو با تو خوردم. من با تو رقصیدم با تو خندیدم با تو مست نصف شب رانندگی کردم و نزدیک بود توی گودال آب کمربندی ماشین رو چپ کنم... من با تو زدبازی گوش دادم، دیوانه وار عاشق بودم، تا چهار صبح تو دریا شنا کردم، توی جنگل رو به دوربینت خندیدم و عاشقانه بوسیدمت و تو میدونستی وقتی میای باید مارلبرو پایه بلند برای من بیاری... من با تو رفتم مهمونی تا دیر وقت و درسای مهمم رو نخوندم و امتحانای مهمم رو افتادم و شونه بالا انداختم و گفتم به دررررک... حالا من... نشستم گوشه ی خونه با حوله ی حموم فکر میکنم به روزی که دیگه هیچ امتحانی رو نیفتم... روزی که مسوولیت زندگیم رو قبول کنم... به انتخاب عاقلانه فکر میکنم که روزی انجامش خواهم داد... به مردی فکر میکنم که صبح زود بیدار میشه و به زندگیش میرسه و من رو هم هُل میده سمت زندگی... مردی که نمیذاره سیگار بکشم... مردی که تا چهار صبح با من توی دریا نمی مونه و آروم تر منو دوست داره... توی چشمام نگاه میکنه و چشمای من برق نمیزنه... اما لبخند میزنم... مردی که فحشش نمیدم باهاش دعوا نمیکنم... دارم به زندگی خالی از عشق و دود سیگار و دیوونگی فکر میکنم به یه زندگی امنِ بدونِ عشق. به روزای خوبِ عاشقی و دیوونگی که تموم شدن و به اون افسانه ی قدیمیِ تبِ تندی که زود به عرق نشست.

برچسب: نویسنده: پارسا شاکری تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 13:32

صفحه بندی