خرید بک لینک
یه جایی تو کتاب موزه ی معصویت هست که کمال، شخصیت اصلی، بعد از رفتن افسون مدام توهم میزنه که توی جمعیت شلوغ اونو دیده. مدام دخترایی رو میبینه که هیچی جز موهاشون شبیه افسون نیست ولی بخاطر این که موهاشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا شاکری تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 13:32

برام یادآورِ منِ گوگولیِ موچتری مومشکی پوتین صورتی پوشه و شیرینی های تشریفات و فرفره هایی که با سین میخریدیم و قدمهایی که باهاش شهر رو متر میکردم و گوشیم میشمردشون. منی که آدمِ دل صاف و مهربونی بود. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا شاکری تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 13:32

تو هنوز برای من همون مُبی که وقتی بعد عید برگشتیم دانشگاه برام گردنبند و نوتلا خریده بود. همون که بهش ميگفتم ترمک و كوچولو و مسخره ش ميكردم. همون كه وقتی میرفتیم جلو در شیشه ای دانشکده و قد من کوتاه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا شاکری تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 13:32

و تو چه ميدونى كه چند بار رفتم توى صفحه ى چتت، زل زدم به جاى خالى تمامِ پى ام هايى كه پاک كردم ازت كه نبينمشون ديگه، و به جاى خالى تمامِ آهنگ هايى كه شير كرده بوديم، و به عكسِ تكرارى مسخره ت، و تايپ كردم كه "آدمِ بیشعورى هستى ولى متاسفانه دلم برات تنگ شده." و بعد ضربان قلبم بالا رفته و بعد پاكش كردم و از صفحه ى چتت اومدم بيرون؟ آخرين بارش همين امروز صبح، ساعت هشت و ده دقيقه بود. و چه آدمِ سالمى هشت و ده دقيقه ى صبح دلش تنگ ميشه براى يک آدمِ بى شعور؟

برچسب: نویسنده: پارسا شاکری تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 13:32

دانلود آهنگ

برچسب: نویسنده: پارسا شاکری تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 13:32

گاهی چقدر حسامون قوی میشه. امروز عصر توی این لیوان که از مسکو آورده بودم چای خوردم. کلا تو فکر اون روزا بودم. تو فکر مجسمه ی خروسی که لمسش شانس و بخت میاورد و من لمسش کردم. تو فکر دانشگاهش. متروش و نادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا شاکری تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 13:32

من از لحظه ی اول که پایم را در خانه ی پر از گرد و غبار گذاشتم, از لحظه ای که غذاهای کپک زده ی بیست روز پیش را توی یخچال دیدم و ملافه ها و پرده های کثیفی که قرار بود وقتی من نیستم به خشکشویی بروند اما ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا شاکری تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 13:32

گفت این شرابِ فرانسوی شیش ساله مالِ خودته, می تونی الان بخوریش, یا بذاری با چهارتا از اون دوستای اجتماعی عزیزت بخورینش یا نگهش داری بیست سال دیگه با هم بخوریمش... خاطره بشه...گفتم من خاطره نمیخوام. همادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا شاکری تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 13:32

من و تو شبای زیادی رو بیدار موندیم تا صبح سیگار کشیدیم و حرف زدیم... من اولین مشروب زندگیم رو با تو خوردم. من با تو رقصیدم با تو خندیدم با تو مست نصف شب رانندگی کردم و نزدیک بود توی گودال آب کمربندی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا شاکری تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 13:32

صفحه بندی